آرگا
  • کد خبر: 89786
    تعداد بازدید : 52 بازدید
    تاریخ انتشار : ۱۷ مهر, ۱۳۹۵ - ۱۳:۳۰
    تعداد نظرات: ۰ نظر
      

    داستان علاءالدین و چراغ جادو برای کودکان + تصاویر

    داستان علاءالدین از داستان قدیمی پر هیجان و شیرین برای همه افراد است. والدین عزیز می توانند با این داستان جذاب و شیرین و همچنین آموزنده را برای فرزند خود تعریف نمایند. و همچنین به عنوان یک قصه شب شیرین برای فرزند دلبند خود بازگو نمایند.

    داستان علاءالدین یکی از قصه های قدیمی و جذاب است که همه ی بزرگ تر ها و والدین از علاءالدین و ماجراهایی که برای این شخصیت داستانی اتفاق می افتد خاطره ها دارند. خواندن این قصه جذاب و پر هیجان برای کودکان نیز خیلی مهیج و خاطره ساز خواهد شد. والدین می توانند این داستان را به عنوان قصه شب برای فرزند دلبند خود تعریف نمایند.

    همه کودکان به شنیدن قصه های جذاب و شیرین علاقه مند هستند. داستان علاءالدین نیز یکی از این قصه های جذاب و شیرین است که پیشنهاد می کنیم حتما برای کودک عزیز خود تعریف نمایید. قصه علاءالدین داستانی شیرین درباره پسرکی تنبل و بیکار است که به حرف بزرگترها و والدین خود گوش نمی دهد. در ادامه برای این پسر تنبل اتفاقات و ماجراهایی پیش می آید که در ادامه ملاحظه خواهید کرد.

    علاءالدین و چراغ جادو

    داستان علاءالدین جذاب و شیرین برای کودکان و نوجوانان

    داستان علاءالدین از سری داستان های هزار و یک شب می باشد. امیدواریم کودکان و نوجوانان و همچنین بزرگ تر ها از خواندن این داستان شیرین و جذاب لذت ببرند.

    روزی بود و روزگاری در مرکز یکی از بزرگترین استان های چین مرد خیاطی زندگی می کرد به نام مصطفی که شغلش خیاطی بود و بدین ترتیب امورات زندگی اش می گذشت. مصطفی تنها یک فرزند داشت که آن هم پسر بود و اسمش را گذاشته بود علاءالدین. پس از این که علاءالدین بزرگ و بزرگ تر شد پسری شد تن پرور و بیکار و ولگرد. همه کارش این بود که بخورد و بخوابد و با بچه های ول و بی سروته، توی خیابان ها پرسه بزند. مصطفی دوست داشت که علاءالدین پیش او باشد و خیاطی یاد بگیرد ولی نصیحت های مصطفی به گوش علاءالدین فرو نرفت که نرفت. علاءالدین پانزده، شانزده ساله بود که مصطفی دار فانی را وداع کرد و بار سنگین زندگی افتاد به گردن مادرش. مادر علاءالدین نخ ریسی می کرد و نخ ها را می برد بازار و می فروخت و با پول اندکش امورات زندگی را می گذراند و علاءالدین بدون هیچ مانعی، راست راست توی خیابانها ول می گشت.

    علاءالدین

    روزی، رهگذری چشمش به علاءالدین افتاد و مدتی او را زیر نظر گرفت، آن شخص، جادوگر پیر بزرگی بود از کشور آفریقا که به علم قیافه شناسی هم کاملا آشنا بود، وقتی خوب علاءالدین را ورانداز کرد، مطمئن شد که او تنها کسی است که می تواند او را به هدفش برساند. جادوگر پیر پس از تحقیق و جستجو توانست نام پدر علاءالدین و از وضعیت زندگی او کاملاً اطلاع پیدا کند. بنابرین یک روز علاءالدین را صدا زد و گفت: تو پسر مصطفی نیستی؟ علاءالدین جواب داد: بله . ولی او مدت هاست که فوت کرده است. جادوگر پیر با شنیدن این حرف او را بغل کرد و گریه و زاری و شیون سر داد که پسرم، من عموی تو هستم، سال های سال من خارج از وطن بودم.

    بعد جادوگر پیر مقداری پول به علاءالدین داد و گفت: به مادرت بگو که من فردا شب، شام به خانه شما می آیم. علاءالدین ماجرا را به مادرش گفت و فردا شب مادر علاءالدین شام مفصلی آماده کرد و جادوگر پیر به خانه شان آمد؛ جادوگر از هر دری سخن گفت و بعد اظهار کرد که علاءالدین باید از این وضع بلاتکلیفی خارج شود، فردا مغازه ای برایش اجاره می کنم و از بازرگانان پارچه می خرم و باید علاءالدین به کار بزازی مشغول شود. جادوگر پیر با این برنامه ها از آنها خدا حافظی کرد و رفت.

    صبح فردا، جادوگر پیر به خانه علاءالدین مراجعه کرد و دست علاءالدین را گرفت و با هم رفتند به شهر، ابتدا یک دست لباس شیک و کفش زیبایی برایش خرید و بعد مغازه ای برایش اجاره کرد و با هم رفتند پیش بهترین بازرگانان شهر، پارچه های زیادی خریدند و غروب علاءالدین از جادوگر پیر خداحافظی کرد و به خانه برگشت. مادر علاءالدین با دیدن ظاهر علاءالدین و اجاره مغازه و خرید پارچه ها بسیار خوشحال شد و خدا را شکر کرد که بالاخره فرزندش سرو سامان می گیرد . آن روز پنجشنبه بود و جادوگر پیر برای فردا که جمعه بود و به هوای تعطیلی شهر با علاءالدین قرار تفریح و گشت و گزار به بیرون از شهر را می گذارد .

    صبح فردا علاءالدین با شور و شوقی فراوان از خواب بیدار می شود ، لباسش را می پوشد و منتظر عموی دروغینش می شود . جادوگر پیر سر ساعت حاضر شد و دست علاءالدین را گرفت و باهم براه افتادند . مدتی نگذشت که از شهر خارج شدند و به باغ های سرسبز و خرم خارج شهر رسیدند . باغ هایی که نه در داشت و نه دیواری بلکه فقط با جوی های آب از هم جدا می شدند . با گذشتن از باغ ها به چشمه ساری رسیدند و جادوگر پیر و علاءالدین کنار چشمه نشستن و صبحانه را میل کردند و با پیشنهاد جادوگر پیر دو باره براه افتادند . علاءالدین گفت : عمو جان باز کجا می رویم؟ جادوگر پیر گفت : در آنطرف تپه ها مناظری وجود دارد که هنوز کسی آن ها را ندیده است بیا و با هم آنجا را هم ببینیم. از تپه ها گذشتند تا این که به دامنه کوهی رسیدند . جادوگر پیر مقداری چوب خشک جمع کرد و کمی روغن روی آنها ریخت که یک مرتبه از زیر زمین صدای مهیبی برخاست و زمین شکافت و تخته سنگی ظاهر شد.

    علاء الدین از این صدا بسیار وحشت کرد؛ جادوگر پیر به علاءالدین گفت : نترس . اگر این سنگ را برداری داخل غاری می شوی که آنقدر گنج در آن نهفته است که تو را برای همیشه از مال دنیا بی نیاز ت می کند . علاءالدین با شنیدن این حرف بسیار خوشحال شد . بعد جادوگر پیر گفت: تو باید اول اسم پدر و پدر بزرگت را بگویی و این تخته سنگ را برداری و بعد داخل غار شوی ، پس از گذشتن از راهرو به باغ زیبایی می رسی و پس از گذر از باغ ، قصر با شکوهی را می بینی ؛ باید داخل قصر شوی و چراغی داخل قصر هست که باید برداری و نفتش را بریزی و فَتیله اش را در بیاوری و آن را با خودت بیاوری بیرون. این انگشتری را هم بگذار داخل انگشت وسطی ات که اگر گرفتاری برایت پیش آمد روی آن دستی بکش که مشکلت حل می شود.

    قصه علاءالدین

    علاءالدین تمامی گفته های جادوگر پیر را مو به مو به خاطر سپرد بعد تخته سنگ را برداشت و داخل غار رفت و از راهرو گذشت و پس از گذر از باغ به قصری رسید و چراغ را طبق سفارش جادوگر پیر گرفت و موقع برگشت مقداری از میوه های باغ که همه دُر و مروارید بودند ، چید و در جیبش گذاشت و به دهنه غار رسید . وقتی علاء الدین به دهنه غار رسید و خواست بیرون بیاید ؛ جادوگر پیر گفت : علاءالدین چراغ را بده به من و بعد بیا بیرون . ولی علاءالدین گفت : اول دستم را بگیر تا بیرون بیایم ، بعد چراغ را می دهم به تو . با شنیدن این گفته های علاءالدین ؛ جادوگر پیر عصبانی شد و وِردی خواند که دوباره دهنه غار مثل اول به هم چسبید و علاءالدین زیر زمین زندانی شد و جادوگر پیر که از علاءالدین نا امید شده بود به سرزمینش در آفریقا برگشت .

    دو روز گذشت و علاءالدین زیر زمین زندانی شده بود ؛ در این هنگام ، یکمرتبه یادش آمد که جادوگر پیر انگشتری به او داد و گفت که هر وقت مشکلی برایش پیش آمد از آن استفاده کند. علاءالدین خوشحال شد و روی انگشتری دستی کشید که ناگهان جنی غول پیکر ظاهر شد و گفت: من غلام تو ام ، بفرما چه امری داری؟ علاءالدین گفت : لطفا مرا ببر بیرون . که یکمرتبه علاءالدین خود را در بیابان، جای قبلی دید و بدین وسیله نجات یافت و به منزل خویش برگشت . وقتی علاءالدین به منزل رسید ، مادرش که از او ناامید شده بود با دیدنش بسیار خوشحال شد بعد علاءالدین همه جریانات را برای مادرش تعریف کرد . سپس گفت : مادر! غذایی بیاور که خیلی گرسنه ام .

    مادر گفت: غذایی در خانه نداریم. علاءالدین گفت: ایرادی ندارد این چراغی که با خود آورده ام را تمیز کن که ببرم شهر و بفروشم و غذایی بخرم . مادر خواست با پارچه و ماسه روی آن را تمییز کند که با کشیدن پارچه روی آن ، یکمرتبه یک جن غول پیکری ظاهر شد و تعظیمی کرد و گفت : من در خدمتگذاری حاضرم ، بفرمایید چه می خواهید ؟ مادر علاءالدین با دیدن جن غش کرد ولی علاءالدین چراغ را گرفت و به جن گفت که گرسنه ام ، برایم غذایی بیاور .
    در یک چشم بر هم زدن، علاءالدین دید که در دوازده بشقاب از جنس نقره، خوشمزه ترین غذاها آماده شده است.

    علاءالدین با دیدن غذاها، مادرش را صدا زد ، هنگامی که مادر چشم هایش را باز کرد و غذا های خوشمزه را دید، با تعجب گفت: این غذا ها را سلطان برای ما هدیه آورده است ؟ که علاءالدین ماجرای جن و تهیه غذا را بازگو کرد. مادر و علاءالدین با هم نشستن و با اشتهای کامل شروع کردن به خوردن غذا، آنچه اشتها داشتند خوردند و بقیه را گذاشتند برای وقت دیگر و پس از صرف غذا مادر علاءالدین از او خواهش کرد که انگشتر و چراغ را جایی پنهان کند چون با دست کشیدن روی آن جن ظاهر می شود. ولی علاءالدین از خدمتی که از جن دیده بود برای مادرش تعریف کرد و گفت که علت نجات از درون غار هم بخاطری جنی بود که از انگشتری ظاهر شد.

    علاءالدین و ماجراها

    بالاخره پس از چند روز که غذاها تمام شد؛ علاءالدین هر روز یکی از بشقاب های نقره ای را به شهر می برد و می فروخت و آن پول ها را مخارج زندگیشان می کرد تا این که روزی در شهر در حال گردش بود که شنید جارجی جار می زند که : ای مردم به خانه هایتان بروید که شاهزاده خانم ، بدر البدور، ماه ماهان قصد رفتن به حمام را دارد. علاءالدین با شنیدن این حرف مصمم شد که شاهزاده خانم را ببیند . بنابرین مخفیانه خود را گوشه ای در حمام مخفی کرد. وقتی بدرالبدور وارد حمام شد و نقاب صورتش را کنار زد ؛ علاءالدین یک دل که نه، صد دل عاشق ماه ماهان شد . وقتی به خانه برگشت، ماجرای عشق خودش به شاهزاده خانم را برای او تعریف کرد و از او خواست تا برای خواستگاری به دربار پادشاه برود.

    ولی مادرش گفت : آخه پسرم ، ما که نه مال و منالی داریم و نه از طبقات اعیان و اشراف شهر هستیم . من می ترسم که خواستگاری رفتن باعث خشم پدشاه شود و ما را مجازات کند. ولی این حرف ها به گوش علاءالدین نرفت که نرفت . علاءالدین به مادرش گفت: ما چراغ جادو داریم که هر چه را بخواهیم برایمان آماده می کند و همچنین صاحب دُر و مروارید هایی هستیم که بی نظیرند و مانند آنها در قصر هیچ پادشاهی یافت نمی شود . مادر علاءالدین با شنیدن این حرف ها دلش گرم شد و روز بعد جواهرات را درون بشقابی گذاشته و پارچه سفیدی روی آن کشید و وارد قصر شد . بخشی از داخل قصر ، ازدحام جمعیتی بود که برای شکایت و دادخواهی به حضور سلطان می رسیدند ؛ بعضی خوشحال و عده ای ناراحت بر می گشتند.

    مادر علاءالدین گوشه ای را انتخاب کرد و ایستاد ، ولی جرأت نداشت خواسته اش را مطرح سازد . شش روز به همین صورت سپری شد . تا اینکه روزی سلطان به وزیرش گفت: می بینم هر روز زنی می آید و گوشه ای می ایستد و چیزی نمی گوید . فردا از تو می خواهم که هنگامی او را دیدید او را پیشم بیاورید تا ببینم که خواسته اش چیست. صبح فردا باز مادر علاءالدین آمد و همان جا ایستاد ، تا سلطان او را دید به وزیرش دستور داد که او را احضار کند . مادر علاءالدین به حضور سلطان رسید و زمین را بوسید و پادشاه دستور داد که بایستد و خواسته اش را بیان کند . مادر علاءالدین ابتدا گفت : قبله عالم ! سلطان بزرگ! از تو می خواهم که ابتدا به من امان دهید تا اگر خواسته من نامقبول بود مرا مجازات نکنید .

    پادشاه او را اجازه داد. و مادر علاءالدین گفت که فرزندی دارم که نامش علاءالدین است و مدتی است که عاشق دخترتان ، بدرالبدور شده و این هم هدایایی است که برایتان فرستاده است . سلطان با دیدن این هدایا که چنین دُر و مروارید ها را هرگز جایی ندیده بود و با شنیدن این حرف ها که رعیتی جرأت کند از شاهزاده خانم خواستگاری کند ؛ تعجب کرد و به وزیرش گفت : این زن چه می گوید ؟ چکار باید بکنیم ؟ وزیر هم که شاهزاده خانم را برای پسرش می خواست، گفت : قبله عالم ! سه ماه فرصت دهید تا پسرم هدایایی بهتر از این برایتان بیاورد. بنابرین پادشاه به مادر علاءالدین گفت که سه ماه صبر کنید بعد جواب خواهم داد.

    ماجرای علاءالدین

    مدتی گذشت ، روزی مادر علاءالدین در شهر برای خرید نفت رفته بود که دید همه جای شهر را چراغانی کردند و از علت چراغانی جویا شد که گفتند امشب عروسی شاهزاده خانم با پسر وزیر است . مادر علاءالدین فوراً به خانه برگشت و ماجرا را به علاءالدین گفت . علاءالدین به مادرش گفت که مادر مطمئن باش که این عروسی پایان خوشی برای آنها نخواهد داشت . شب عروسی که عروس و داماد به حجله شان رفتند ؛ علاءالدین روی چراغ جادو دستی کشید و جن ظاهر شد و از جن خواست که عروس و داماد و اتاقشان را اینجا حاضر کنند . جن فوری همان کار را کرد .بعد به جن دستور داد که دست و پای داماد را ببندد و در اتاقی دیگر محبوس کند و خودش هم با شمشیری کنار تخت عروس رفت و ماجرای خواستگاری و عشق خودش و فرصتی که سلطان به مادرش داد را به شاهزاده خانم گفت و با کمال ادب در کنار تخت خوابید.

    صبح شد ، باز علاءالدین روی چراغ جادو دستی کشید و گفت : حالا عروس و داماد و حجله شان را به قصر پادشاه برگردان، ناگهان همه آنها در قصر پادشاه قرار گرفتند . این عمل برای شب های متوالی تکرار شد و هر روز شاهزاده خانم ناراحت تر و ناراحت تر بنظر می رسید و این نگرانی و ناراحتی همه را تحت تأثیر قرار داد تا اینکه بالاخره روزی شاهزاده خانم سکوت را شکست و علت نگرانی و غم و اندوه را برای پادشاه تعریف کرد ، ابتدا پادشاه قبول نمی کرد تا این که همان حرف را از دهن پسر وزیر هم شنید و در نتیجه تصمیم گرفتند که جشن و شادی را تعطیل کنند و شاهزاده خانم از پسر وزیر طلاق بگیرد .

    پس از اینکه سه ماه تعیین شده پادشاه به پایان رسید ، مادر علاءالدین به حضور سلطان رسید و گفت: قبله عالم ، زمان انتظار سپری شد . حالا چه می فرمایی ؟ پادشاه که جوابی نداشت ، گفت : حرف پادشاه حرف است و ما زیر قول خودمان نمی زنیم . بعد با وزیرش مشورتی کرد که ببیند نظر وزیرش چیست ؟ چه جوابی به پیر زن باید بدهد . وزیر گفت :”قربان! مهریه شاهزاده خانم را سنگین بگیر تا خودش از گفته اش پشیمان شود . پادشاه گفت: ای پیر زن ! بدان که مهریه دخترم بسیار سنگین است ؛ تو باید چهل طشت پر از طلای سنگین،از طلای ناب و چهل کنیز سیاه پوست و چهل کنیز سفید پوست با لباس های گرانبها را تقدیم شاهزاده خانم ، بدرالبدور کنید . اگر این ها را فراهم کرده ای من حاضرم علاءالدین را به دامادی قبول کنم.

    مادر علاءالدین با شنیدن حرف های پادشاه به خانه برگشت و همه را به علاءالدین گفت و علاءالدین هم در یک چشم بر هم زدن با کمک چراغ جادو و جن بر آورده کرد و به مادرش گفت که همراه اینها، تا جلسه پادشاه و سران مملکتی تمام نشده به قصر پادشاه برو و تحویل شاهزاده خانم بده . از طرفی ، با حرکت کنیزکان و غلامان و هدایا به صورت بسیار منظم و دیدنی در شهر و مردم شهر که دیدند دو ستون از جمعیت به صورت منظم از غلامان سیاه و سفید با لباس های زمردین و جواهرنشان در حرکتند با شگفتی همراهشان می دویدند طوری که نظم کل شهر به هم ریخت تا این که به قصر پادشاه رسیدند و پادشاه از دیدن آنها شگفت زده شد.

    در همین اثنا مادر علاءالدین و خود علاءالدین با زیبا ترین و گرانبها ترین لباس ها از پشت ستون حرکت کردند و به حضور پادشاه رسیدند و پادشاه هم بادیدن این همه شکوه و جلال و عظمت ، چاره ای ندید جز اینکه با افتخار علاءالدین را به دامادی قبول کند . بدین گونه بود که علاءالدین داماد پادشاه شد و به کمک چراغ جادو در کنار قصر پادشاه ، قصر مجلل و زیبایی که صد برابر بهتر از قصر پادشاه بود ساخت و با شاهزاده خانم با کمال عشق و محبت زندگی می کرد.

    چندسالی از آغاز داستان علاءالدین گذشت تا این که روزی جادوگر پیر به این فکر افتاد تا حساب و کتابی بکند و ببیند آیا اثری از علاءالدین در روی زمین هست یا نه ! اگر چه مطمئن بود علاءالدین در زیر زمین دفن شد و مُرد . با حساب و کتاب دقیقی که کرد ، متوجه شد که علاءالدین نه تنها نمرده است بلکه با بهترین ثروت و دارایی در روی زمین زندگی می کند . این طور بود که خود را از آفریقا به سرزمین چین رساند و وارد شهری شد که علاءالدین در آن جا زندگی می کرد . ابتدا وارد کاروانسرایی شد و اسب خودش را در آنجا بست و بعد وارد شهر شد و در قهوه خانه ای نشسته بود که همه از ثروت و دارایی و بذل و بخشش علاءالدین سخن می گفتند.

    علاءالدین

    جادوگر پیر تعجب کرد و آدرس قصر علاءالدین را جویا شد. مردم آدرس قصر را به او دادند . جادوگر پیر که خوب قصر را تماشا کرد متوجه شد که این بنا یک بنای جادویی است که علاءالدین با استفاده از چراغ جادو ساخته است . از قضا در آن روز علاءالدین در شهر نبود و چند روزی با دور و اطرافیانش به شکار رفته بود . جادوگر پیر از فرصت استفاده کرد و همراه ازدحام جمعیتی که هر روز برای تماشای قصر به داخل قصر می رفتند ، وارد قصر شد و چراغ جادویی را در اتاقکی مشاهده نمود . به محض این که از قصر خارج شد به شهر رفت و چندین چراغ نو و زیبایی خرید و دوباره آمد کنار دیوار قصر و فریاد زد که آهای مردم بیایید چراغ های نو و زیبایی دارم که با چراغ کهنه عوض می کنم . یک چراغ کهنه بدهید و از من یک چراغ نو بگیرید.

    علاءالدین قبل از شکار فراموش کرد تا چراغ جادویی را در مخفیگاهش پنهان کند و شاهزاده خانم که از اسرار چراغ آگاهی نداشت و با شنیدن صدا به ندیمه مخصوصش دستور می دهد که آن چراغ کهنه را ببرد و بدهد به دوره گرد و یک چراغ نو بگیرد . ندیمه چراغ کهنه جادویی را به جادوگر پیر می دهد و یک چراغ نو می گیرد ؛ وقتی که جادوگر پیر چراغ جادویی را گرفت ، سریع آن را زیر پیراهنش مخفی کرد و از شهر خارج شد و در گوشه ای نشست و دستی روی آن کشید که جن غول پیکر ظاهر شد ، بعد به جن گفت : قصر علاءالدین و شاهزاده خانم و همه ندیمه هایش را به آفریقا ، کنار خانه من قرار بده. جن در یک چشم بر هم زدن همان کار را کرد.

    پادشاه که عادت داشت هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شود اول از کنار پنجره نگاهی به قصر شاهزاده خانم بکند و پس از تماشا به صرف صبحانه بپردازد و بعد امورات مملکتی را بررسی کند .آن روز وقتی پادشاه از خواب برخاست و از کنار پنجره خواست که قصر شاهزاده خانم را تماشا کند ، دید نه از قصر خبری است و نه از شاهزاده خانم ؛ چند بار چشم هایش را بست و دوباره باز کرد ، دید نخیر اصلا قصری در کار نیست . از وزیرش درخواست کرد که او نگاه کند شاید او اشتباه می کند ولی وزیرش هم اظهار کرد که قبله عالم ، من قصری نمی بینم . پادشاه فوراً دستور داد علاءالدین را دستگیر کنند و دست بسته به حضورش بیاورند، ماموران به شکار گاه رفتند و به دستور پادشاه علاءالدین را با غل و زنجیر به قصر آوردند.

    مردم شهر که این صحنه را دیدند بسیار خشمگین و ناراحت شدند و گروه گروه به طرف قصر حرکت کردند . ماموران ، علاءالدین را وارد قصر کردند و پادشاه با دیدن علاءالدین و خشمی که داشت، دستور داد تا جلاد سر علاءالدین را از بدنش جدا کند . یک دفعه به پادشاه خبر دادند که تمام مردم شهر شورش کردند و عن قریب قصر را نابود می کنند که پادشاه دستور توقف به جلاد را داد و علاءالدین هم از فرصت استفاده کرد و گفت : قبله عالم ! سرور من ! فقط چهل روزبه من مهلت بده ؛ اگر نتوانستم شاهزاده خانم را پیدا کنم ، حکم خودت را اجرا کن.

    پادشاه قبول کرد و علاءالدین با اسبش از شهر خارج شد ؛ می دانست این کار فقط کار جادوگر پیر است، یک دفعه یاد انگشتر دستش افتاد ؛ خوشحال شد و دستی روی آن کشید. غول ظاهر شد و ادای احترام کرد ؛ علاءالدین گفت: هر چه زودتر شاهزاده خانم و قصر و بقیه اموالم را به جای اولش برگردان. ولی غول گفت: سرورم ! متاسفم . این کار من نیست من فقط می تواند تو را کنار قصر شاهزاده خانم در آفریقا ببرم. علاءالدین بسیار خوشحال شد و گفت: همین کار را انجام بده. در یک چشم بر هم زدن علاءالدین خود را کنار قصر شاهزاده خانم مشاهده کرد و با خوشحالی گوشه ای در انتظار نشست تا این که جادوگر پیر از خانه خارج شد و شاهزاده خانم پنجره اتاق مخصوصش را باز کرد و بیرون را نگاه کرد که یک دفعه علاءالدین را دید.

    علاءالدین گفت : شاهزاده خانم کمی صبر کن تا جادوگر پیر از اینجا دور شود بعد درِ مخفی قصر را باز کن تا من پنهانی وارد قصر شوم. شاهزاده خانم همین کار را کرد و علاءالدین وارد قصر شد و با شاهزاده خانم ملاقات کرد . آن دو بسیار خوشحال شدند و شاهزاده خانم گفت که جادوگر پیر اصرار می ورزد که من با او ازدواج کنم ولی من فقط با ترشرویی جواب منفی به او می دهم . علاءالدین گفت : نگران نباش ، امروز نقشه ای دارم که باید خوب آن را اجرا کنی. بعد به شهر رفت و کشنده ترین سم را خرید و پیش شاهزاده خانم آمد و گفت : امشب که جادوگر پیر آمد ، تو روی خوش به او نشان بده و بگو که قصد ازدواج با تو را دارم ؛ حالا بنشین که میوه و غذا و شراب بیاورم و با هم بخوریم و خوش باشیم. از طرفی سم را به ندیمه مخصوصش داد و گفت آن را در فنجان مخصوص شراب بریز . این فنجان ها طوری بود که می شد با کمی دقت آنها را از هم تشخیص داد.

    جادوگر پیر از خوشحالی ، دیگر در پوستش نمی گنجید و اصلاً به چیزی فکر نمی کرد . وقتی ندیمه شراب را آورد ابتدا شاهزاده فنجان سمی را گرفت بعد به جادوگر پیر گفت : در سرزمین ما دو عاشق موقع شراب خوردن رسم دارند که فنجان همدیگر را عوض کنند. جادوگر پیر هم قبول کرد و گفت : بانو، تو باید از امروز یکی یکی رسوم خوب را به من یاد دهی چون ما در آفریقا از این چیزها خیلی بی اطلاع هستیم. جادوگر پیر با اشتهای هر چه تمامتر جام شراب را سر کشید و همان لحظه مُرد . شاهزاده خانم با خوشحالی دستور داد که علاءالدین وارد قصر شود و وقتی علاءالدین وارد اتاق شاهزاده خانم شد خوشحال گردید . اول لباس جادوگر پیر را کنار زد و چراغ جادویی را در آورد ، بعد دستی روی آن کشید و به جن گفت : این قصر و همه ی ندیمه ها را ببر در چین، کنار قصر پادشاه و سرِ جای اولش قرار بده.

    صبح فردا وقتی پادشاه از خواب بیدار شد و بر حسب عادت از پنجره بیرون را نگاه کرد ، یک دفعه قصر شاهزاده خانم را روبرویش مشاهده نمود که بسیار خوشحال شد و با اطرافیانش حرکت کرد و وارد قصر بدالبدور شد . شاهزاده خانم و علاءالدین و پادشاه همدیگر را در آغوش گرفتند و بسیار شادمانی کردند سپس علاءالدین حقیقت را برای سلطان تعریف کرد و دستور داد تا جسد جادوگر پیر را ببرند و در بیابانی بیندازند تا خوراک جانوران شود. علاءالدین با همسر عاشقش بدرالبدور سالها با خوبی و خوشی زندگی کردند. پس از مرگ پادشاه ، چون پادشاه فرزند پسری نداشت علاءالدین پادشاه سرزمین زیبا و مملو از افسانه ای چین شد و توانست سالیان سال به عنوان پادشاهی عادل شهریاری کند.  داستان علاءالدین امیدواریم از مطالعه داستان علاءالدین و چراغ جادو لذت برده باشید. شما می توانید این داستان جذاب و شیرین را برای کودک و نوجوان خود تعریف نمایید. اگر تمایل به خواندن داستان های شیرین و جذاب و همچنین قدیمی و جدید دیگر دارید به بخش داستان کودک مجله آرگا مراجعه نمایید.

    منبع : آرگا

    برچسب ها :