آرگا
  • کد خبر: 7697
    تعداد بازدید : 101 بازدید
    تاریخ انتشار : ۵ شهریور, ۱۳۹۴ - ۰۹:۰۸
    تعداد نظرات: ۰ نظر
      

    مجموعه ۳ داستان کوتاه جالب و خواندنی

    مجموعه ایی جذاب از انواع داستان کوتاه جالب و دوست داشتنی که در ادامه این داستان های زیبا و خواندنی را مشاهده خواهید نمود و مطمئنا از خواندن آنها در این صفحه لذت خواهید برد.

    برای همه ما خواندن داستان خصوصا انواع داستان کوتاه جالب و جذاب است و ترجیح می دهیم در اوقات فراغت و زمان های استراحت با خواندن داستان های کوتاه سرگرم شویم. امروز با چند داستان جالب و متفاوت در خدمت شما هستیم و شما را با این سبک داستان آشنا خواهیم نمود. تا پایان همراهمان باشید.

    سه داستان کوتاه جالب و جذاب:

    مطالعه و خواندن داستان کوتاه جالب و دوست داشتنی کمک می کند علاوه بر گذراندن زمان و سرگرم شدن، نکات قابل توجه و آموزنده ایی از داستان بگیریم و از خواندن داستان های شیرین و جذاب لذت ببریم. در ادامه میتوانید سه داستان کوتاه جالب خواندنی را مشاهده فرمایید که هر یک جذابیت خاص خود را دارند.

    داستان کوتاه جالب

    داستان کوتاه جالب دو دوست:

    مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.
    داستان کوتاه

    داستان کوتاه جالب و خواندنی بوم خاکستری:

    یک دخترک به همراه سایر همکلاسی ها  سوار بر وانت به سوی آینده ای رنگی ، در حرکت است. فاطمه  در سر آرزوی کسب مقام استانی در رشته نقاشی دارد تا شاید بتواند با فروش جایزه اش اندکی از سرفه های خشک  پدر بکاهد. معلم هراز گاهی از پنجره نگاهی به دانش آموزان می اندازد. دخترک مداد های رنگی شکسته و مداد شمعی های رنگ و رو رفته اش را که معلم انگلیسی شان از مهد کودک ور شکسته خواهر زاده اش برایش آورده ،  نگاه می کند. اما هر چه می جورد.

    مداد قرمز در آنها نمی یابد. اگر رنگ قرمز لازم شود چه کند.ضربان قلب دخترک آهسته،  تند میشود. وانت عباسٍ خدا زوزه کشان از آخرین سینه کش خدا حافظی می کند و وارد جاده آسفالت می شود. جمله به خاطر اشک مادر احتیاط روی درب عقب وانت به زور خودنمایی می کند.دو راننده آخرین لقمه املت را با یک تکه پیاز بزرگ می بلعد. سبیلش را با گوشه دهان پاک می کند و راه می افتد. سرمست از بیمه ۲۰۰ میلیونی امپراطور جاده ها ،  نه تنها با مقررات جاده بلکه با شیون های بی صدای مادران زجر کشیده از جفای روزگار هم می جنگد. ۱۱۰ تا ، ۱۲۰ تا ، ۱۳۰ تا .  ولوم ضبط را بالاتر  می برد یکی به دادُم برسه واویلا . سبقت ممنوع ، رعایت حق تقدم ، دست انداز ، سرعت گیر ، پیچ خطرناک و …  . جیغ دخترکان و پسرکان در نعره مستانه ترمز های بادی تریلی محو می شود.سه جمله امپراطور جاده ها ، روی گل پخش کن های تریلی به نوشته پشت درب وانت پوز خند می زند. دخترک دیگر به مداد رنگی قرمز نیاز ندارد. مسابقه نقاشی قبل از شروع تمام شد. بوم خاکستری قرمز شده است. صدای فیسٍ باز شدن درب نوشابه خانواده راننده ، تلنگر مرگ در مقابله با  مشتهای عاطفه و محبت است که تا دقایقی دیگر  مادران داغ دار سوار بروانت پسرٍ عباسٍ خدا بر سر و سینه خواهند زد.
    داستان کوتاه

    داستان کوتاه جالب حاضر جوابی های کودکانه:

    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ…
    نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید وبگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌ترشود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.بچه‌ها گفتند: بله معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهیدبردارید! خدا مواظب سیب‌هاست.
    داستان کوتاه جالب
    امیدواریم از این سه داستان کوتاه جالب و خواندنی که ملاحظه فرمودید لذت برده باشید. برای مشاهده داستان های بیشتر و مطالب متنوع تر به بخش مطالب خواندنی مراجعه کنید.
    حتما بخوانید:  مجموعه داستان های طنز کوتاه جالب و جدید

    منبع : آرگا

    برچسب ها :