آرگا
  • کد خبر: 64350
    تعداد بازدید : 2,369 بازدید
    تاریخ انتشار : ۷ خرداد, ۱۳۹۵ - ۱۳:۳۰
    تعداد نظرات: ۰ نظر
      

    قصه کدو قلقله زن برای کودکان به همراه تصاویر

    قصه کدو قلقله زن را به همراه تصاویری زیبا از این قصه جالب و خواندنی، در این مطلب گرداوری نموده ایم که مطمئنا شنیدن این قصه کودکانه زیبا برای تمامی بچه ها به عنوان داستان شب، شیرین و دوست داشتنی خواهد بود.

    قصه کدو قلقله زن یکی از قصه های کودکانه زیبا و جذاب است که اغلب بزرگترها خاطرات شیرینی از شنیدن این قصه زیبا و دلنشین دارند و اغلب ترجیح می دهند این داستان جالب را برای کودکان نیز تعریف نمایند. در این مطلب سعی نموده ایم با گرداوری داستان کدو قلقله زن و پیرزن باهوش به شما والدین عزیز برای یادآوری این قصه زیبا و همچنین نحوه بیان آن بریا کودکان کمک نماییم. در ادامه مطلب همراه ما باشید و از خواندن این داستان کدو قلقله زن زیبا و جالب و مشاهده عکس های آن لذت ببرید.

    قصه کدو قلقله زن و حیوانات جنگل با بیانی کودکانه و زیبا :

    قصه کدو قلقله زن داستانی زیبا و تخیلی درباره پیرزنی باهوش و حیوانات جنگل است که نویسنده در آن به خوبی به انتقال حس های مختلف پرداخته است و توانسته قصه کودکانه زیبا و دلنشینی را خلق نمایند. در ادامه می توانید این قصه کودکان زیبا و جذاب را مطالعه نموده و از بیان قصه کدو قلقله زن برای کودکان به عنوان داستان شب لذت ببرید.

    داستان کدو قلقله زن

    یکی بود، یکی نبود.  پیرزنی سه تا دختر داشت که هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تک و تنها.
    روزی از روزها از تنهایی حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتی دختر کوچکترم را فرستاده ام خانه بخت, خانه ام خیلی سوت و کور شده, خوب است بروم سری بزنم به او و آب و هوایی عوض کنم.»
    پیرزن پاشد چادرچاقچور کرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه دختر تازه عروسش که بیرون شهر, بالای تپه ای قرار داشت.
    چشمتان روز بد نبیند! پیرزن مهربان قصه کدو قلقله زن از دروازه شهر که پا گذاشت بیرون گرگ گرسنه ای جلوش سبز شد. پیرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالایی کرد.

    داستان کودکانه زیبا
    گرگ گفت «ای پیرزن! کجا می روی؟»
    پیرزن گفت «می روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
    گرگ گفت «بی خود به خودت زحمت نده. چون من همین حالا یک لقمه ات می کنم.»
    پیرزن گفت «یک لقمه پوست و استخوان که سیرت نمی کند؛ بگذار برم خانه دخترم؛ چند روزی خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بیارد و حسابی چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»
    گرگ گفت «بسیار خوب! اما یادت باشد من از اینجا جم نمی خورم تا تو برگردی.»
    پیرزن گفت «خیالت تخت باشد. زود برمی گردم.» و راه افتاد.

    چند قدم که رفت پلنگی, مثل اجل معلق پرید جلوش و پرسید «کجا می روی پیرزن؟»
    پیرزن از ترس جانش تعظیم کرد و گفت «می روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
    پلنگ گفت «زحمت نکش؛ چون من خیلی گرسنه ام و همین حالا باید تو را بخورم.»
    پیرزن گفت «یک لقمه پیرزن کجای شکمت را پر می کند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزی خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابی چاق وچله بشوم, آن وقت برمی گردم اینجا, من را بخور.»
    پلنگ گفت «بدفکری نیست. تا تو برگردی, من دندان رو جگر می گذارم و همین دور و بر می پلکم.»
    پیرزن گفت «زیاد چشم به انتظارت نمی گذارم؛ زود برمی گردم.

    قصه کدو قلقله زن برای کودکان


    و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه دخترش نرسیده بود که شیری غرش کنان جلوش را گرفت. پیرزن از ترس سر جاش خشکش زد و اته پته کنان سلام کرد و جلو شیر افتاد به خاک.
    شیر گفت «کجا داری می روی پیرزن؟»
    پیرزن گفت «دارم می روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
    شیر گفت «نه. نمی گذارم؛ چون شکم من از گشنگی افتاده به غار و غور و همین حالا تو را می خورم.»
    پیرزن گفت «ای شیر! تو سلطان جنگلی؛ دل و جگر گاو نر ران گورخر هم شکمت را سیر نمی کند؛ تا چه رسد به من پیرزن که یک چنگ پوست و استخوان بیشتر نیستم؛ صبر کن برم خانه دخترم, چند روزی خوب بخورم و بخوابم, حسابی چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»
    شیر گفت «برو! اما زیاد معطل نکن که خیلی گشنه ام.»
    پیرزن گفت «زیاد چشم به راهت نمی گذارم.»

    و پیرزن قصه کدو قلقله زن راهش را گرفت رفت تا به خانه دخترش رسید.
    دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پیرزن را بالای سفره نشاندند و پلو و خورش و میوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن کردند.
    پیرزن سه چهار روز خورد و خوابید. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو یک کدو تنبل بزرگ برای من بیار.»
    دختر رفت کدوی بزرگی آورد.
    پیرزن گفت «در جمع و جوری برای کدو بساز و توی کدو را خوب خالی کن.»
    دختر پرسید «برای چه این کار را بکنم؟»
    پیرزن هر چه را که موقع آمدن براش پیش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتی خواستم برم, می روم توی کدو؟ تو هم ببرم بیرون هلم بده و قلم بده.»

    داستان کودکانه کدو قلقله زن
    دختر توی کدو را خوب خالی کرد. پیرزن رفت تو کدو و دختر کدو را برد بیرون و از سرازیری جاده قلش داد پایین.
    کدو قلقله زن قل خورد تا رسید نزدیک شیر.
    شیر تا دید کدو دارد می آید, پرید جلو گفت «کدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»
    کدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
    شیر گفت «خیلی خوب.» و کدو را قل داد و ول داد.

    قصه کودکانه زیبا و جدید
    کدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیک پلنگ.
    پلنگ تا دید کدو دارد می آید, رفت جلو گفت «کدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»
    کدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
    پلنگ هم گفت «خیلی خوب!»
    و کدو را قل داد و ول داد. کدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیک گرگ.
    گرگ تا دید کدو دارد می آید, دوید جلو گفت «کدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»
    کدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
    گرگ صدای پیرزن را شناخت. گفت «سر من کلاه می گذاری؟ تو همان پیرزنی هستی که قرار بود بخورمت. حالا رفته ای توی کدو.»
    گرگ شروع کرد به سوراخ کردن کدو و همین که از این ور کدو رفت تو, پیرزن درکدو را ورداشت و از آن ور کدو آمد بیرون و کدو را گرگ داخل آن بود، قل داد به سمت دریاچه و بعد با خیال راحت و بدون مزاحم به سمت خانه اش رفت. قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید.

    قصه کدو قلقه زن

    امیدواریم از مطالعه قصه کدو قلقله زن لذت برده باشید و این قصه کودکانه شیرین را برای بچه ها نیز تعریف نمایید. از شما دعوت می نماییم با مراجعه به بخش کودک و والدین از دیگر داستان های زیبا و همچنین آموزش های مربوط به کودکان دیدن فرمایید.

    حتما بخوانید:  قصه خاله سوسکه قصه قدیمی و جذاب کودکانه

    منبع : آرگا