آرگا
  • کد خبر: 31201
    تعداد بازدید : 8,037 بازدید
    تاریخ انتشار : ۱۲ آذر, ۱۳۹۴ - ۰۸:۴۰
    تعداد نظرات: ۱ نظر
      

    قصه خاله سوسکه قصه قدیمی و جذاب کودکانه

    یکی از زیباترین و جذاب ترین قصه های دوران کودکی همه ما، قصه خاله سوسکه است که بارها شنیده ایم اما از آن خسته نشده این و همچنان مشتاق شنیدن آن هستیم. در این مطلب می توایند این قصه زیبا را مطالعه نموده و همچنین برای کودکانتان بخوانید.

    قصه خاله سوسکه داستانی در رابطه با زندگی سوسک جوانی است که قصد ازدواج دارد و بعد از مدتی با آقای موش ازدواج می کند و زندگی آنها خود داستان های زیبایی را می سازد. در این مقاله این قصه زیبا و دوست داشتنی را ارائه داده ایم که می تواند علاوه بر یادآوری و مرور خاطرات کودکی شما، قصه ایی جذاب و دوست داشتنی برای کودک تانا باشد. تا پایان با قصه خاله سوسکه و روایت زیبای زندگی او همراه ما باشید.

    قصه خاله سوسکه و آقا موشه با روایتی زیبا و کودکانه :

    همانطور که گفتیم در این بخش قصه خاله سوسکه را با روایتی زیبا و جذاب برای کودکان مطرح می کنیم که این قصه کودکانه زیبا می تواند برای همه شما جذاب و خواندنی باشد. این قصه جالب را در ادامه مشاهده فرمایید.

    قصه کودکانه خاله سوسکه

    یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود….
    در سالهای دور، در شهری زیبا یه خاله سوسکه قشنگی بود که یه روز پیراهنی از پوست پیاز، روسری از پوست سیر، چادری از پوست بادمجان و یه جفت کفش خیلی قشنگ از پوست سنجد دوخت و پوشید و بیرون رفت. رفت و رفت و رفت تا به بقال رسید. بقال گفت: خاله سوسک پا کوتاه! سوسک سیاه! کجا می‌ری؟
    خاله سوسک ناراحت شد و گفت:  من که از گل بهترم، از یرگ گل نازکترم چرا می‌ذاری سر به سرم؟؟
    – پس چی بگم؟
    – بگو خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟
    – ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟
    – می‌رم کمی گردش کنم.
    – خاله قزی زنم می‌شی؟ وصله این تنم می‌شی؟ دگمه پیرهنم می‌شی؟
    – اگه من زنت بشم، وصله اون تنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی می‌زنی؟
    بقال سنگ ترازو رو برداشت و گفت: با این.
    خاله سوسکه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بقال نمی‌شم؛ اگر بشم، کشته می‌شم.
    بعد خاله سوسکه رفت و رفت و رفت تا به قصاب رسید. قصاب گفت: خاله سوسک پا کوتاه! سوسک سیاه! کجا می‌ری؟
    خاله سوسک ناراحت شد و گفت: من که از گل بهترم، از یرگ گل نازکترم چرا می‌ذاری سر به سرم؟؟
    – پس چی بگم؟
    – بگو خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟
    – ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟
    – می‌رم کمی گردش کنم.
    – خاله قزی زنم می‌شی؟ وصله این تنم می‌شی؟ دگمه پیرهنم می‌شی؟
    – اگه من زنت بشم، وصله اون پتنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی می‌زنی؟
    قصاب ساتور رو برداشت و گفت: با این.
    خاله سوسکه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن قصاب نمی‌شم؛ اگر بشم، کشته می‌شم.
    بعد خاله سوسکه رفت و رفت و رفت تا به بزاز رسید. بزاز گفت: خاله سوسک پا کوتاه! سوسک سیاه! کجا می‌ری؟
    خاله سوسک ناراحت شد و گفت: من که از گل بهترم، از یرگ گل نازکترم چرا می‌ذاری سر به سرم؟؟
    – پس چی بگم؟
    – بگو خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟
    – ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟
    – می‌رم کمی گردش کنم.
    – خاله قزی زنم می‌شی؟ وصله این تنم می‌شی؟ دگمه پیرهنم می‌شی؟
    – اگه من زنت بشم، وصله اون تنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی می‌زنی؟
    بزاز مترش رو برداشت و گفت: با این.
    خاله سوسکه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بزاز نمی‌شم؛ اگر بشم، کشته می‌شم.

    حتما بخوانید:  دو داستان کودکانه سرگرم کننده جدید و کوتاه برای خواب کودک

    قصه کودکانه قدیمی
    بعد خاله سوسکه رفت و رفت و رفت تا به خیاط رسید. خیاط گفت: خاله سوسک پا کوتاه! سوسک سیاه! کجا می‌ری؟
    خاله سوسک ناراحت شد و گفت:من که از گل بهترم، از یرگ گل نازکترم چرا می‌ذاری سر به سرم؟؟
    – پس چی بگم؟
    – بگو خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟
    – ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟
    – می‌رم کمی گردش کنم.
    – خاله قزی زنم می‌شی؟ وصله این تنم می‌شی؟ دگمه پیرهنم می‌شی؟
    – اگه من زنت بشم، وصله اون تنت بشم، دگمه پیرهنت بشم، وقتی دعوامون بشه منو با چی می‌زنی؟
    خیاط قیچی رو برداشت و گفت: با این.
    خاله سوسکه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن خیاط نمی‌شم؛ اگر بشم، کشته می‌شم.
    بعد رفت و رفت و رفت تا به کنار چشمه رسید. آقا موشه همین که خاله سوسکه رو دید یه دل نه صد دل عاشق شد
    و به خاله سوسکه گفت: ای خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، زنم می‌شی؟
    خاله سوسکه گفت: اگه من زنت بشم، وقتی دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟
    – با دم نرم و نازکم.
    – راستی راستی می‌زنی؟
    – نه، نمی‌زنم!
    – زنت می‌شم.

    قصه خاله سوسکه
    خلاصه آنها با هم عروسی کردند…
    در اینجای قصه خاله سوسکه ، چند روزی از ازدواج آنها می گذشت که، یه روز خاله سوسکه رفت لب چشمه که یه دفعه پاش سر خورد و افتاد توی آب.(اوخ اوخ اوخ…)
    خاله سوسکه داد زد: آقا موشه…آقا موشه…گل گلدونت، چراغ ایونت، تو آب افتاده، داره غرق می‌شه.
    آقا موشه مثل برق و باد خودش رو به رودخونه رسوند و گفت: خاله قزی جون! دستت رو بده من!
    – وا دستم که می‌شکنه.
    – پس پات رو بده.
    – پام رگ به رگ می‌شه.
    – پس چی کار کنم؟؟
    – یه نردبان برام بیار.
    آقا موشه زور یه هویج برداشت و با دندانش جوید و برای خاله سوسکه توی آب انداخت. خاله سوسکه از نردبان بالا رفت و با آقا موشه به خانه رفتند و زندگی خوبی داشتند.

    قصه جدید خاله سوسکه و آقا موشه

    امیدواریم از خواندن قصه خاله سوسکه لذت برده باشید و این داستان زیبا و خواندنی را در کنار سایر قصه های کودکانه جدید برای بچه ها تعریف نمایید. پیشنهاد می کنیم از دیگر داستان ها و همچنین قصه های شیرین بچه ها در بخش داستان کودک دیدن فرمایید.

    منبع : آرگا

    برچسب ها :
    انتشار یافته: ۱
    1. سلام خیلی ممنون از قصه های آموزنده که ارائه کردید من هر شب برای پسرم از این قصه ها می خونم